فقير
رَبِّ: اِنّی لِمآ اَنزَلتَ اِلَیَّ مِن خَیرٍفَقیر
.......اینکه اینده رو بو بکشی خیلی هم خوب نیس............ نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش به روی شانه طوفان رهاست گیسویش کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم که باد از دل صحرا می آورد بویش کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم کسی چنان که به مذبح برید چاقویش نشسته است کنارش کسی که می گوید کسی که دست گرفته به پهلویش هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست که این غریب سر نهاده است سر به زانویش؟ کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است کجای حادثه افتاده بازویش کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش نشسته تیر به زیر کمان دو ابرویش کسی ست وارث این دردها که چون کوه است عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش طلوع میکند اکنون به روی نیزه سری که روی شانه طوفان رهاست گیسویش فاضل نظری(آن ها) بگذار زیر پای تو نقاشی ام کنند مثل کبوتران شب جمعهء حرم مثل کتیبه های ِ قدیم حسینیه جبریل می شوم سر سجاده ای اگر بگذار مثل مَشک پر از آب ، یک غروب من نذر کرده ام که به هنگام مردنم حتماً مرا بدون سر و تشنه می کِشند آیا نمی شود که در این زیر سنگها علی اکبر لطیفی -------- نذر تو میشوم........ طرح بالا کاری است جناب دوئل یا ح س ی ن(علیه السلام) اینجا _درون خودم_نشسته ام به اعتصاب...اعتصاب کرده ام در خودم...اعتصاب صدا...اعتصاب آرزو...اعتصاب هر انچه زندگی می خوانندش.... تا تو بیایی...از سر رحمتت هم که شده سر این خسته را از روی زانویش بر داری..مثل پدرت که با فقیر کور کوفه نان می خورد و حرف میزد و حرف می شنید...فقط بگویی . من هیچ نگویم منم کور فقیرم نه زهیرم...نه حر...نه حتی آن کور فقیر....نه حتی زلیخا... من تو را دوست دارم همین کفایتم میکند؟؟؟؟ اگر فقط همین کفایت می کرد که کار به ظهر روز واقعه نمیرسید...خودم میگویم خودم هم جواب میدهم..همه جوابها را از برم.... من دلم بهانه گرفته...تو را میخواهد خوب است که عرفه می آید...می شنومت ...نمی خواهد چشمانم را ببندم تا اشکانت را روی محاسنت ببینم...حضزت عشق(علیه السلام)...چشمانم که با اشک خیس شد... چشمانم غرق تو میشوند... ...فلا تکلنی الهی الی من تکلنی الی قریب..... فدای سرت....همین که کنار این در , گوشه ای جا دادیم...راضیم...همین را از من مگیر...وساطتم کن...خدا ببخشد به حق تو, همین گوشه را...که اگر بروم......که اگر بروم.....که اگر بروم..... این آخرین ملجا را...الهی این آخرین پناه را از من مگیر..... این آخر را باید اول می گفتم ....شکرت که برآورده کردی همه خیر هایی که خواستم...شکرت به عظمت تمام قطره اشک های ریخته شده بر ح س ی ن(علیه السلام) تا کور شود هر آنکه نتواند دید...... ما هنوز عاشقیم...عاشق تر امشب من را چه میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو را چه می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا هر دری را که زدم تو هستی؟؟؟؟؟؟ تو برای من بزرگی...عظیمی....هنوز57 روز به روز واقعه مانده اما امشب....امشب من زهیر این بیابانم...حیران...منتظرم................... از دست دوئل......من روضه نمی شنیدم تو تمام سال...اما دوئل را میشنوم...مرا چه میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم مرده ...فقط اشک بر تو حیاتم می دهد...یا ح س ی ن (علیه السلام روحی فداک) -به خواب چون منی که اعتبار نیست...اما میدانی نگرانم....تمام چیزی که با خودم خواهم برد فقط و فقط محبت توست حالا اگر این رویا فقط رویا باشد ...باز هم...من از حرمت بیرون رفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ****** به قول دوستان(این نشان از حس مشترک است...و البته عجیب) این روزها هر جا که رو میکنم تو بالای نیزه ای من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم.... × شیراز بود که زمزمه کردی: ((وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم...که در طریقت ما کافریست رنجیدن)) +++++++++++++++++++++++++++++++++ پی نوشت:کرم لجنزار چگونه بداند بیرون از دنیایی که او تن می پرورد چیست.... داشتم فکر میکردم...خودتونو بکشید به در دیوار بزنید به هر چی بی آبرو هست تو دنیا چنگ بزنید...مستند(مثلا)بسازید پرونده جمع کنید...پول خرج کنید...دنیا کار خودشو میکنه...و باز هم شما رو سیاهتر...البته باز هم خواب آلوده تر...

دل مسافر کویر درد می شود
در میان خون و آتش و عطش
...
لحظه های او به عشق تکیه می دهند
سبز می شوند
بوی تکیه می دهند
دل دل مسافرم
در مسیل هجمه های شب
خیمه های نور را نظاره می کند
وقت هجرت است
یک عَلَم به آسمان اشاره می کند
راه عاشقی به دشنه می رسد
اشک گریه می کند
تا لب فرشتگان تشنه می رسد
دل دل مسافرم
همنوای سمّ اسبها
می تپد:
ناگهان
سرخی شفق به روی آفتاب می دود
یک شهاب، از گلوی ماه کوچکش گذشته است...
*
هر تپش
لای لای عاشقانه ای میان خون و اخگر است
قلب تیر خورده ام
گاهوارهی علیِاصغر است..
... میشود ، نقطه ای که تویی
به آخر برد
زار میزنم تا راز بشه
ای راز دار هر دو سرا
مرتضی علی

در دومین هجای تو نقاشی ام کنند
بگذار در هوای ِ تو نقاشی ام کنند
در مجلسِ عزای تو نقاشی ام کنند
همسایه دعای ِ تو نقاشی ام کنند
در دست بچه های تو نقاشی ام کنند
نزدیک کربلای تو نقاشی ام کنند
روزی اگر برای تو نقاشی ام کنند
آقای من، به جای تو نقاشی ام کنند؟!




| Design By : Night Melody |


